عشق را تجربه کن اما …..

محبت ستون, رکن و اساس زنده گی است و هیچ چاره و گریزی از او نیست

محبت ستون, رکن و اساس زنده گی است و هیچ چاره و گریزی از او نیست, فکر میکنم که اگر چنانچه بنده به شما بگویم: « محبت نورزید!» شاید بسیاری تان بالایم قار شده و برنامه ای مره هم نبینین … ولی میدانین! مه چگونه میتانم یک چنین سخنی ره به زبان بیارم؟ مگر مه دیوانه شدیم که ایطور یک گپی ره بگویم؟ بنده نمیگویم : قلب ها ره بشکنین, و عاطفه ره زیر پا بگذارین.

اگر عاطفه ره از دست بتیم او وقت چه چیزی بری ما باقی می مانه ؟

عاطفه همو چیزی هست که چرخ زنده گی ما ره می گردانه و همه کارهای ماره پیش میبره. عقل به تنهائی نمیتانه کاری ره به پیش ببره. کدام یک از شما بیاد میآرین که تنها به اساس رأی عقل, حتی یکقدم راه رفته باشین؟

عزیزان محترم! عقل عبارت از فیلسوف نابینا و یک حکیم فلج و زمین گیر است که با صدای پائین و ضعیف و نحیف صدا میکنه… اما عاطفه همو قوت و نشاط زنده گی هست.

بنده نمی گویم که : عاطفه ره بکشین, زیرا مرگ ما در مرگ عاطفه نهفته است, بلکه می گوییم که عاطفه گاهی اوقات چنان محدود و تنگ میشه که فقط یک نفر ره در بر میگیره, و تا اندازه ای پست میشه که از قلب شخص, به پائین تر از قلب, و حتی به پائین تر از ناف… تنزل پیدا میکنه! و گاهی اوقات بالا میره و اوج میگیره تا جایی که آرمان های والای انسانی ره در بر میگیره, و به حدی عام و فراگیر میشه که همه ای امت, بلکه همه ای انسانیت ره شامل میشه. پس عواطف خود ره از خاستگاه شهوت ها بالا ببریم و او ره از محدوده ای وجود خودمان خارج کرده, بری ملت و سرزمین مان وقفش بکنیم.

محبت بورزیم, زیرا کسی که محبت نمیورزه اصلا انسان نیست, اما محبت ره به معنای گستره و وسیعی که شامل هر آنچه حق و خیر و زیبائی است … نه به معنای محدود و عقیمی که از محدوده بدن زن فراتر نمیره.

زیر عنوان دیگر ای برنامه ای هست که : محبت بورزیم, اما همچنان مسلمان باقی بمانیم.

چطور ؟ اینکه محبت بورزیم اما بدانیم که مسلمان چشم ها, قلب و شرمگاه خود ره کنترل میکنه. محبت بورزیم, اما همچنان مرد باشیم.

محبت بورزیم, اما همچنان افراد ای ملت باشیم, مبادا محبت ماره از امت جدا بسازه و به زنده گی انفرادی و وحشیانه بازبگردانه, و او وقت همه چیز هاره انکار بکنیم, و دنیا ره فراموش بکنیم, و خود ره نسبت به زنده گی به نادانی و جهالت بزنیم.

مبادا ساکن شویم و بشینیم و زمین ره غرق در اشک بکنیم, او هم بخاطر ای که معشوقه محترمه ای ما بوسه ای ره که وعده کرده بود, اهدا نکد, و به وصال اشاره کد و وصال صورت نگرفت, سپس به خاطر ای مصیبت و بدبختی چندین قطعه شعر بسراییم, گریه کنیم و دیگرا ره به گریه بندازیم, و پس از ایکه خسته شدیم با اطمینان و آرامش بخواب بریم در حالیکه آتش ده اطراف ما شهر و انسان ها ره میسوزانه و از بین میبره.

زیر عنوان دیگه ای مطلب هست که : نفرین بر ای شاعر!

درست است که شعر, احساس و عاطفه است, اما کدام احساس و کدام عاطفه در وجود کسی وجود داره که میبنه ملتی شریف و محترم – که افراد ازو برادران ایمانی و اسلامی او هستن – با همه ای دار و مدار و مفاخر و تاریخ و حیات و عزت خود, از دیار خود رانده و از خانه و کاشانیشان اخراج میشن – تا خانه های ازینا به یکی از پست ترین امت ها داده شوه, به امتی داده شوه که گرفتار خواری و تنگدستی و ذلت شده و مورد خشم و غضب الله و همچنان مورد خشم و غضب انسانیت, حقیقت, فضیلت و تاریخ قرار گرفتن.

بلی! کدام احساس و عاطفه در وجود کسی است که ببینه سینه های برادران مسلمانش در اثر گلوله ها شگافته شده و پیرمردای امتش به طرف چوبه ای دار کشانده میشن, و جوانایشان در میان کوه ها و درون دره ها ظلم ره با خون از سر خود دور میکنن, و کودکا و زنایشان در بین دو راهزن قرار دارن: راهزن سرزمین, و راهزن آبرو و حیثیت؛ راهزنی که با طلا میجنگه, و راهزنی که با تفنگ کشتار میکنه, او وقت ای شاعر محترم! هیچ کدام از این ها ره اصلا احساس نمیکنه, و اصلا از این ها خبر نداره, و اصلا فکر نمیکنه که آخر چرا؟ چون شاعر بیچاره گرفتار و دردمند است!

او را چه شده ؟ چه بلایی به سرش آمده؟……… معشوقیش گونه های خوده تقدیمش نکده تا که او ببوسه! حقیقتاً زمانیکه عاطفه به ای حدش برسه جنایت خاد بود.

عشق و محبت چیست ؟

البته مطالبی ره که تا به حال گفته آمدیم سخن نویسنده ای مطلب جناب شیخ علی طنطاوی هست که در اینجا میگه : بنده از قدیم بری محبت, تعریف خاصی داشتیم و او ایکه محبت, خواب آور و بی هوش کننده ای است که الله جل جلاله,او ره جهت ادامه ای نسل و بقای بشریت قرار داده و اگر ای بیهوش کننده نمیبود انسان نمیتانست رنج های تولید مثل ره تجربه کنه, پس بنابرین اول و وسط و آخر محبت عبارت ا ز راحتی و آسوده گی و پیوند زناشوئی است.

اما عشق غیر عملی و پاکدامنی افلاطونی چیزی نیست جز یکی از دروغ های زیبایی که هیچ عاقلی اوره تصدیق نمیکنه.

به همی خاطر است که عقلاء در عفت و پاکدامنی زن معشوقه شک دارن و مسلمانها به طرف عشق و محبت ( به جز بری کسی که بر او حلال است ) با دیده ای شک و تردید میبنه. بنده در چهره های شما نشانه های نارضایتی و اعتراض ره مشاهده میکنم و علائم خشم و هیجان ره میبینم.

نی عزیزان من… بنده بالای عشق و محبت انتقاد نمیکنم و در خوب بودنش هم هیچگونه تردیدی ندارم، اما از شما یک سوال میپرسم و خواهش هم دارم که منصفانه جواب بتین: کدامیک از شما به بنده اجازه میتین که عاشق زن و خواهر او شوم؟ خشمگین نشوین عزیزایم… بنده فقط خواستم مثال بزنم که مثالمان غلیظ شد، البته بنده خوشحال شدم که شما از ای سخن نفرت دارین، چرا که ای خود دلیل به ای است که شما نسبت به حقیقت ای امر تنفر و انزجار شدید دارین. بنابر ای مسئله باید اکنون اعلان بکنیم که عشق های رایج امروزی، از جمله مواردی است که اسلام عزیز او ره نمیپذیره و با آرمان جوانان مسلمان نیز منافات داره.

پس جوانا چه کار بکنن؟

جواب : ازدواج یا عروسی بکنن…. بلی! عروسی بکنن. زنده گی مجردی، هم بر شخص مجرد و هم بری جامعه، سر تا پا خطرناک است.

به راستی که زنده گی مجردی بمب یا بم است که هر آن لحظه احتمالش میره منفجر شوه و سعادت خانواده ای از خانواده ها ره ویران بکنه، و ستونی از ستون های وطن ره منهدم بکنه.

در زنده گی مجردی هر چند زن های زیادی وجود داشته باشن ( صرف نظر از حرام بودن ) اما از آنجائیکه به عنوان همسر نقش نداشته باشه، هیچگونه خیر و خوبی در او یافت نمیشه. افکار شخص مجرد، هر چند که جهت هایش گوناگون و متعدد باشه اما در واقع به یک سو متوجه است، و با سرعت و شدت تمام به او طرف حرکت میکنه همو قسمیکه سیل ها از هر جهت به طرف قعر دره سرازیر میشه، و واقعیت ای است که هیچ دو شخص مخالف مجرد با هم جمع نمیشن مگر ایکه توطئه ای علیه اخلاق و عفت بر پا میکنن.

پدر! شما چه میخواهین؟

همانا سهم بزرگی از ای مسئولیت سنگین بر دوش پدر ها می افته، آیا در میان شما پدر ها، اطور پدر مسلمانی هست که صاحب چند دختر باشه و یک جوان مسلمان نیک و صالح ره پیدا بکنه و اوره به مهریه و خرچیه که او جوان توان پرداختشه داشته باشه، به نکاح دخترش در بیاره و به ای وسیله الگوی حسنه ای بر تمام پدر های خوب و نیکوکار مسلمان باشه؟ آیا ای یک تجارت است؟ آیا یک شوهر صالحی بر دخترتان میخواهین که با هم سعادتمند شون و یک خانوادۀ شریف و با حجاب ره تشکیل بتن، یا طلا می خواهین تا دخترتانه ده مقابلش بفروشین؟

بلی! ای هست دوای ای بیماریی مزمن و خطرناک و علاج ناپذیر.

ای است راه حل مشکل. اگر امروز ای مشکل ره حل نکنین، پس هرگز حل نخاد شد، اگر مریض ره مداوا نکنین مریض میمره، از بین میره، پس ای بزرگان ای پدران ای شهر، بزرگی و نامدار بودن به عمل سودمند است، به تقوا و اصلاح است، نه به مال و نه به لاف های درون خالی، و نی هم به داشتن مدرک های عالی، پس یا فعال باشین و فعالیت بکنین و یا هم استعفا بتین و جای خوده به کسای بتین که فعالیت میکنن.

آیا شریک زنده گی را صرف به اساس عشق انتخاب میکنین؟ ای سوال متوجه جوانا میشه.

جوانای عزیز! واقعاً نهایت حماقت است که بتانیم خانواده ای مستحکم به اساس عاطفه های تغیر ناپذیر بنا بکنیم و حماقت است که ازدواج تنها به اساس عشق و محبت بنا شوه.

کیست که خانی خوده در مسیر سیل از نمک بنا بکنه؟

عشق یک پروانه ای مقبول و قشنگ، دارای زیباترین رنگ هاست. اما زنده گیش بیش از یک روز دوام نداره. عشق گل معطر و خوشبویی است که ده گلستان، هیچ مانندی نداره، اما در اولین برخورد و تماس دست با او پژمرده میشه و از بین میره. نظر بنده دربارۀ عشق ای است که عشق فقط زمانی به وجود می آیه که آرزویی در کار باشه و به همراه آرزو، آرمان و دوری باشه، مثل برق، که گروپ ره زمانی روشن میکنه که دو قطب متفاوت و مخالف با هم تماس پیدا بکنه.

تو زن ره دوست داری چون دستت به او نمیرسه، بنا به همی دلیل هست که در ذهن و خیال خودت لباسی ره به او میپوشانی و او ره در ای لباس ( خیالی ) به صورت زیباترین انسان ها میبینی، اما زمانی که دستت به او رسید و ای لباس و یا پیراهن خیالی ره از او دور کدی، زنی است مثل سایر زنای دیگه، هیچ تفاوتی نداره.

شما یک زوج عاشق و معشوق ره در نظر بگیرین که در ماه عسل به اصطلاح امروزی به گردش و تفریح رفتن و در زیباترین مناطق و یا در بزرگترین شهر ها خلوت میکنن و لذت میبرن؛ گمان میکنین که سعادت و خوشبختی از هر سو به طرف ای دو نفر فراهم شده، اما اگر به اینا دقیق متوجه شوین خاد دیدین که پس از گذشت چند روز، هیچ گپی بر گفتن ده بینشان باقی نمیمانه و به جز صحبت های روزهای اول؛ روزهایی آرزو و آرمان و دوری. بعدش هم شبها یکی پی دیگه میگذره و ای گپا هم کهنه میشن، و دیگه گپی بر گفتن ده بینشان باقی نمیمانه. در زبان عشق چی است جز ایکه عاشق و معشوق به یکدیگه ای خود بگویند « دوستت دارم»…؟ شما اگر صد بار ای کلمه ره تکرار بکنین، در نهایت از خستگی خوابتان میگیره و به خواب میرین.

آخرین سخنم به تو ای جوان!

پس باید اعلان بکنیم که بنای ازدواج، فقط بر پایۀ عشق ره، اسلام عزیز نمیپذیره، چرا که عقل او ره نمیپذیره.

آیا دوباره به روش اول خودمان باز گردیم: که مادر، خاله یا عمۀ ما بر ما به خواستگاری برن و طبق سلیقۀ خودشان برمان همسر انتخاب بکنن، و ما هم حرفشانه قبول بکنیم، و آیندۀ خودما ره به اونا بسپاریم و عقد کنیم و جشن عروسی برپا بکنیم، در حالیکه ندانیم رنگ چشم عروس ما چگونه است و شکل بینیش چطوری است؟ ای خو یک روش بسیار مشکل و نا کارآمد است، پس ما اکنون چه کار بکنیم؟

بهترین روش

سروران عزیز! بهترین روش، همو طریقۀ صحیح اسلام است. اسلامی ای حق ره به خواستگار داده، پس از ایکه رضایت صورت گرفت و احتمال داماد بودنش قوی شد، فقط صورت و دو کف دست زن ره میتانه ببینه، و میتانه با حضور ولی زن با او بشینه. ای است سنت دین اسلام، اما متأسفانه پدر ها نا آگاه هستن و قبول نمیکنن که خواستگار صالح صورت زن ره ببینه، اما پس از ای مسئله، با بی عفتی و با آرایش غلیظ عروس ره در کوچه ها میگردانه که در نتیجه بیشتر از صورت و یا روی و دو کف دست عروس ره افراد فاسق و فاجر و خبیث و هر کس که در راه است می بینن، حتی مرکب!

به راستی که ما قوانین اسلامی ره رها کردیم و در نتیجۀ ازو سعادت و رستگاری ره از دست دادیم.

لذا آخرین توصیه بنده به تو ای جوان مسلمان! ای است که ازدواج بکن، بعد از ازدواج همسرته دوست داشته باش و قلبته به او بسپار، و عاطفۀ خوده به او هدیه بکو.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *